محتشم کاشانی

«شمس‌الشعرا کمال‌الدین محتشم کاشانی پسر خواجه میراحمد از خاندان متمکن در کاشان به وجود آمد که اصلش از نراق بود. در فن شاعری با شاعران عهد خویش رابطه داشته و با آنان مشاعره و مکاتبه می‌نموده است، و اگرچه زندگانی را با بازرگانی آغاز کرده بود لیکن به زودی با استفاده از مهارت خود در شعر ثروتی اندوخت و زندگی پرجلالی ترتیب داد. محتشم در اصل و بنیاد شاعری خود قصیده‌سرایی مداح بود و پادشاهان و بزرگانی را مانند شاه‌طهماسب صفوی، غیاث‌الدین میر میران حاکم یزد، پسران شاه‌طهماسب و دیگران را می‌ستود و در همان حال پادشاهان جزو دکن را. اما شهرت عمدۀ محتشم در ساختن شعر مذهبی اوست، خاصه در رثاء ااهل‌بیت. محتشم در ساختن مادّه تاریخ و مرثیه و منقبت در عهد خود و بعد از آن مشهور بود. دوازده بند او در مرثیۀ حسین بن علی (ع) و واقعۀ کربلا از منظومه‌های معروفی است که تا زمان ما در مجلس‌های عزای آن امام زبانزد مرثیه‌خوانان و روضه‌خوانان مشهور است.»[1]

«کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه‌طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعه علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروف‌ترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح واقعه کربلا سروده‌است. مرثیه دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعه‌ای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده‌است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.

از کبار فصحای دوران صفوی و مداح شاه‌طهماسب ماضی بوده و آثارش به نسبت زمان عمر به صبابیه و شبابیه و قسمتی که مربوط به عشق‌بازی با شاطر جلال است به جلالیه معروف شده و گرچه قصاید و غزلیات مرغوب هم دارد لیک در مرثیه‌سرایی بیش از فنون دست داشته.»[2]



[1] تاریخ ادبیات در ایران، جلد پنجم، بخش دوم، خلاصه‌ای از صفحات 796 ـ 792

[2] گلزار جاویدان، جلد سوم، صفحه 1246



و له ایضاً قصيده[1]

بر آصف سخي دل به اذل بود سه عيد
عيد نخست عيد مه روزه که آمده
عيد دوم حکومت شهري که صاحبش
عيد سوم وزارت نواب کامياب
گر خيل آصفان سليمان وقار داد
يعني سمي احمد يثرب حرم که هست
بر پيشطاق خويش رقم کرده اسم او
جان آفرين که زيب حکومت به عدل داد
بر زد سنان تيره غيرت سر از زمين
مرغي که بود بيضه ظلمش به زیر پر
حرف وقار او به قلم چون سپرد عرش
از شرم حلم او به حجاب عدم گريخت
بهر عدوي تو جسد از آتش آورد
از گرمي ملايمت او برون رود
سعي کف کفايت اکسير سيرتش
اي شام تو چو شام پسين مه صيام
فرش تو عرش رفت و هزار احترام يافت
مژگان دشمن از اثر زهر چشم تو
یأجوج ظلم را ز ازل گشته سنگ راه
بردند بس که دست به دست اهل روزگار
بگرفت کار بوسه رواجي که از شفا
دست تظلم دو جهان کاندرين زمان
چون شد زمان حکم قضا منتقل به تو
اي راي محتشم حشم نامور که هست
گوئي ز صبح روز ازل صبح فطرتش
شد گر چه محتشم ملک خسروان نظم
سوداي خدمتت به سويداي خاطرش
آماده خريدن او شو که جنس خوب
اما به يک نظر نه به زر کاين متاع راست
صلب جهان پر است ز اقران او ولي
با نور آفتاب بود سايه‌ات قريب
از آفتاب دولت شاهي مباد بعد




چون عهد او مبارک و فرخنده و سعيد
شکل هلال او در فردوس را کليد
فتاح خيبر آمده ذوالقدة الشديد
شهزاده بزرگ نسب مرشد رشيد
کاشان به آن حذيو فريدون فر فريد
از خاک رو به حرمش ديده مستفيذ
عرش بلند منظره اعظم مجيد
يک فرد را به معدلت او نيافريد
هر جا که داد او سر بيداد را بريد
منقار عدل بيضه شکن ديده بر پريد
تا خواست نقش لوح کند قامتش خميد
چون مجرمان عناد دل دشمن عنيد
جان را به تن چو عود دهد مبدئي معيد
در صلب کان طبيعت صلبيت از حديد
از قطره‌اي هزار محيط آورد پديد
وي صبح تو چو صبح نخستين روز عيد
مدح تو دهر گفت و هزار آفرين شنيد
گرديد نيش عقرب و در چشم او خليد
گرد عدالت تو که سديست بس سديد
نقش نگين حکم تو چون سکه جديد
افتاد شغل حرف زدن يک جهان بعيد
دامان هفت پرهين چرخ می‌درید
خود را در آستين به صد آهستگي کشيد
هر بنده‌ات يگانه و هر چاکرت فريد
هم پیش‌تر برآمد و هم پیش‌تر دميد
در انقياد صد چو خودش بندگي گزيد
شد بيش از آن فرو که به کنهش توان رسيد
ارزان اگر چه نيست گران می‌توان خريد
قيمت به مخزني که خدا داردش کليد
در صد هزار قرن يکي می‌شود پديد
وز جرم آفتاب جهان تا جهان بعيد
ظل تو را که ديد جهان بر خرد مديد


Ë

میرزا محمد ولد علی بیگ سرخ بود عمش زینل کر مدتی در دفترخانه همایون دفتر قرا الوس را داشت ایشان از اقوام میر زکریا کججی هستند میرزا محمد دخترزاده خواجه میرک منشی بود بدان نسبت و خویشی مدتی در دارالانشاء خدمت نمود و از آنجا به مجلس اشرف افتاده و مدتی خدمت انشاء کرد و در زمان شاه اساعیل مصاحب و منشی‌الممالک شد. بعد از آن در زمان شاه سکندرشان (سلطان محمد) بعضی اوقات در اوایل وزیر عراق و ممیز در جزین گردید و دیگر ایام مستوفی‌الممالک آن پادشاه و مصاحب و انیس شاهزاده قمر لقا سلطان حمزه میرزا شد و بعد از قتل سلطان حمزه میرزا بوزارت اعظم شاه سکندر نشان سر افراز شد و در زمان دولت ابد پیوند شاه مالک رقاب قمر رکاب شاه‌عباس خلدالله ملکه ابد او دکالت مرشد قلیخان چاوشلوگرفتار شد و به مبلغی کلی جریمه رسید. بعد از فوت مرشد قلیخان شش ماه باز وزیر اعظم شد تا در شهریور ۷۵۴ – ۷۷۷ هجری در وقت مراجعت از خراسان به قتل رسید وی خوش می‌نوشت و سلیقۀ شعر هم داشت.

در مدح مختارالدوله‌العلیه میرزا محمد کججی گفته شده است.[2]

به شاه شه نشان تا باشد ارزانی جهانبانی
وزارت با چه با شاهانه اقبالی که در دوران
اگر این آصفی می‌بود این بر خیارا هم
چراغ چشم بینش آفتاب سرمدی پرتو
سمی شاه ایوان رسالت آیت رحمت
نوشتی آصف بن برخیا را دور بعد از وی
گه تسخیر عالم در بنان فایض الفتحش
چنان افکند عهدش طرح جمعیت که می‌ترسم
هنوز از کنه ذاتش نیست و هم آگاه و می‌گوید
ز دستش فیض زر باریست پیدا چون علامت‌ها
تقاضا می‌کند دور ابد پیوند دورانش
چو دولت را بر او بود اعتماد کل به این نسبت
قصیر و ناقص و کوته خیالست و زبون فکرت
چو زر از تنگنای آستین می‌ریزد آن یم دل
به گردون ‏داده چندین چشم از آن رو خالق انجم
اگر وقت غروب مهر تابد کوکب رایش
عتابش وقت گرمی با هوا گر یابد آمیزش
بوی زان پیش‌تر دولت قوی دستست در بیعت
ایا فرمان ده یکتا و یا دستور بی‌همتا
وزیری چون تو می‌باید کز استیلای ذات خود
شوی گر مایل معماری ویرانه عالم
اگر تبدیل تحت و فوق عالم بگذرد در دل
به روز دولتت نازد جهان کز انبساط آمد
حسد رخش تسلط بر ملوک نظم می‌تازد
ز طبعت بر بنان و از بنان بر خامه می‌ریزد
فدای نقطه‌های رشحه کلک تو می‌گردد
نمی‌خواهم تو را ای کعبه حاجات کم دشمن
فلک را نیست چون یارا که گردد میزبان تو
دلت بحریست آرامیده اما در غضب کرده
ز رشگ دست زر ریز تو بر سر خاک می‌بیزد
تو در عالم چنان گنجیده‌ای کز معجز انشا
درند از رشگ بر تن شاهدان نظم پیراهن
اشارات به نانت چرخ را دوار گرداند
پی ضبط جهان منصب دهان عالم بالا
زمین گر زآسمان لایق به شانت منبصی پرسد
سلیمانیت رامعجز همین بس کز تو می‌آید
نمی‌دانم عجب از گرمی بازار تدبیرت
تو ای باد مراد ار بگذری بر طرف خارستان
و گر خصمت به گلزاری درآید گل شود غنچه
چو ابر خوش هوا بر باغ بگذر کز سجود تو
فلک بی‌رخصتت یک کار بی‌تابانه خواهد کرد
لباس خصم خود بینت قضا بی‌جیب می‌دوزد
برای مدحتت در کی و حسی آرزو دارم
تو را مداح جز من نیست اما می‌کند غیرت
به طبع پست و نظم سست و مضمون فرومایه
عرب تا عجم زد در ثنایت برهم آن گه شد
تو در آفاق ممتازی و ممتاز است مدحت هم
که از دل بر زبان نگذشته و از خامه بر نامه
جهان‌دارا مرا هر ساله از نزد تو مرسومی
به من‏یک دفعه واصل‏گشت وبود امیدکان مبلغ
طمع چون در شتاب افتاد پا بیرون نهاد از ره
سزای مرد طامع بس ز دوران پشت پا خوردن
الا ای پادشاه محتشم آنها که واقع شد
که در وضع جهان کرد اختراعی چند گوناگون
غرض کز غبن‌های فاحش ای اصل کفایت‌ها
ولی فاحش‌ترین غبن‌ها این بود داعی را
ولی از ذوق گوشی از اشارات عیادت پر
زبان آماده عرض ثنا و مدح خوانیها
که ناگه خورد بر هم آن بساط و گرد موکب‌ها
به معمار قضا فرما کنون کاندر زمان تو
ثنا چون با دعا اولیست ختمش هم بر آن بهتر
تفاوت تا بود با هم به قدر شان مناصب را
همایون منصب پر رونق بی‌انتقال تو




به آن دستور عالی‌شان وزارت باد ارزانی
مهم آصفی را بگذراند از سلیمانی
سلیمان آصفی می‌کرد او را بلکه دربانی
طراز آفرینش نسخه الطاف ربانی
محمد محرم خلوت‌سرای خاص سبحانی
به قدرشان بدی گر در مناصب اول و ثانی
ز صد شمشیررانی کم مدان یک خامه جنبانی
ز زلف مشگ‌مویان هم برد بیرون پریشانی
که اکثر گشته صرف خلقت او صنع یزدانی
که از باریدن باران بود در ابر بارانی
که چون ذات خدا باقی بماند عالم فانی
ز القاب اعتمادالدولتش حق داشت ارزانی
برای فهم انسانیت وی فهم انسانی
فلک را ظرف چندین نیست با این پهن دامانی
که در نظاره‌اش یک‌یک به فعل آرند حیرانی
چو صبح از نورکسوت پوش گردد شام ظلمانی
ز خاک آتش برویاند مطرهای زمستانی
که گردد گرد دستش آستین سست پیمانی
که دولت را به جمعیت سوار فرد میدانی
وزارت را کند تاج سر سلطانی و خانی
ز ویرانی برون آیند ایرانی و تورانی
زمین‌ها جمله فوقانی شوند افلاک تحتانی
ز ایام دگر ممتاز چون نوروز سلطانی
تو سرور چون کمیت کلک را در نثر می‌رانی
گوهر چندان که حصر آن تو خود تا حشر نتوانی
در بحری و سیم معدنی و گوهر کانی
که روز دولتت عید است و دشمن گاو قربانی
سگانت را به خون دشمنانت کرده مهمانی
تلاطم‌هایش سیلی کاری دریای طوفانی
به غربیل مطر بیزی که دارد ابر نیسانی
همان خود معنی صد فصل در یک سطر گنجانی
تو چون بر شاهد معنی لباس نثر پوشانی
اگر دوران ندارد دست ازین دولاب گردانی
جهانبانی به رغبت می‌دهندت گر تو بستانی
به ظاهر آصفی گرید به زیر لب سیلمانی
که در وقت سیاست خاطر موری نرنجانی
ببرد زمهریر اعدای خود را گر بسوزانی
فرستد گل به شهر از بوته‌ها خار بیابانی
که در چشمش خلاند نوک هیات‌های پیکانی
خمد بهر هیات قوس و قزح سرو گلستانی
اگر در قتل خصمت از تو یابد دیر فرمانی
که طوق لعنت شیطان کند آن را گریبانی
فزون از درک سحبانی زیاد از حس حسانی
زجاج سرخ را خون در دل از دل یاقوت رمانی
میسر نیست بر گردون زدن کوس ثناخوانی
به سحبان العجم مشهور عالم‌گیر کاشانی
ز دیگر مدح‌ها ای خسرو ملک سخن‌دانی
ز دست به اذل ممدوح می‌بیند زرافشانی
مقرر بود و اخذش بود هم در عین آسانی
مضاعف هم شود چون دولتت در دفعه ثانی
به دیوارش نخست از لغزش پا خورد پیشانی
گزیدن پشت دست یاس آنگاه از پشیمانی
به من چرخ خصومت پیشه کرد از کین پنهانی
به آئینی که می‌بینی به عنوانی که می‌دانی
شدند اکثر فوائد ز آفت ایام نقصانی
که از وصلت نشد واصل به صحبت‌های روحانی
دو چشم اندر ره حسن خرام و دامن‌افشانی
ولی از کار رفته باوجود آن خوش الحانی
ز کاشان شد به هم‌آغوشی کحل صفاهانی
بنای خانه عیش مرا از نو شود بانی
خصوصاً این ثنا کز عرض حاجاتست طولانی
الا ای آفتاب آسمان مرتفع شانی
ز سلطانی و خانی باد افزون بل ز خاقانی


Ë

در شکایت اهل روزگار و حسب حال خود گفته[3]

ز تاب مشگل اگر نگسلد رگ جانم
نمی‌رود به جنان پای کس به این تعجیل
بجاست پردۀ گوش فلک که بسته هنوز
جهان ز فتنه چه دارد خبر که در بند است
ستون کوه سکون بنای صبر مرا
عجب اگر نزند روح خیمه جای دگر
اگر به هم زنم از کین هزار سلسله را
ازین بدتر گله‌ای نیست از زمانه مرا
ز بس نفاست ذاتی که خلق کاشان راست
به من تراوش نزلی که لطف ایشان راست
ازین ملک صفتان نفیس فطرت نیست
در این میانه من پست فطرتم خزفی
شود نصیب که دامان سلک گوهرشان
بزرگ این همه گر خلق مشفق خلقیست
برآورد به طریقی که عقل ماند مات
درین بلا که منم با وجود ضعف قوا
مرا که دل کشد آزار رنج ویرانی
مراست در ملکوت آشیان و همت پست
ز حمل جور من این جا ذلیل در همه‌جا
اگر به هند روم طوطیان ذخیره کنند
و گر به چین کنم آهنگ نقش مانی را
ور انتخاب کنم از جهان خراسان را
و گر به خاک سیاهم کشد زمانه هنوز
ز شاک شوق کشندم به پا خزاین لعل
کشند رنج ستورانم از کشیدن گنج
به هم نمی‌رسد از شغل طرفةالعینی
به سحر طبع مهندس اگر کنم هنری
ز لفظشان نرسد شهد بارک‌الهی
ور از زبان سخنی سر زند که باید شد
کنند نسبت چندان خطا به من که مگر
اگر شوند ز تعلیم عندلیب زبان
همین که در سخن آیند از کمال غرور
حجاب یک دو کسم گشته بس که دامن‌گیر
رسد چو کار به این کان حجاب هم برود
من از ستایش اشراف ملک این دیدم
هنوز با دل پر داغ و سینۀ پردرد
ز تاب رنگ بگرداند آفتاب آن روز
غرور غفلتشان بین که ایمنند به این
اگر چه نرم کمان آفریده‌اند مرا
به بی‌گزندی من نیست هیچ انسانی
مرا به تیغ زبان رنجه کردن آسان نیست
گرفته‌ام دو جهان در هنر ولیک هنوز
اگرچه کرده خدا شیر بیشه سخنم
به دامن کسی از من نمی‌نشیند گرد
بدین که سنگ گران نیست در ترازوی هجو
اگر به فرض زنم لاف کز جمیع جهات
ور از یکانگی فطرت آورم به زبان
و گر بلند بگویم که از بلندی نظم
و گر ملوک سخن را به گردن از دعوی
که می‌زند در انکار این ز دشمن و دوست




که کار تنگ شد از پیچ و تاب دورانم
که دست من ز جنون جانب گریبانم
درون سینه به زنجیر صبر افغانم
هنوز سیل جهانگیر چشم گریانم
خلل مباد که صد هزار طوفانم
که سخت رفته ز جا جسم سست بنیانم
عجب مدان که چو زلف بتان پریشانم
که برده ریشه فرو در زمین کاشانم
من از صفات زبون ننگ شهر ایشانم
نزول آیت بیزاریست در شانم
یکی که آورد اندر شمار انسانم
که منتظم شده در سلک درو مرجانم
ز گرد صحبت جان‌گاه خود بیفشانم
به حاجتی من اگر در زمانه درمانم
ولی غبار ز جسم و دمار از جانم
به جز جلای وطن نیست هیچ درمانم
ازین چه سود که خوانند گنج ایرانم
به خاک تیره در این ملک کرده یکسانم
عزیز پادشهان حاملان دیوانم
جهان شکر از ریزه چینی خوانم
کشد به خاک سیه کلک عنبرافشانم
کسی نبیند از اعدا دگر هراسانم
ز سرمه بیش بود قدر در صفاهانم
اگر به خواب ببیند در بدخشانم
اگر نصیب ز ایران برد به تورانم
چو چشم فکرت من چشم عیب جویانم
که چشم دهر شود تا به حشر حیرانم
به کام طوطی خوش لهجه زبان دانم
به حکم عقل از آن اندکی پشیمانم
به کفر کرده تکلم زبان ایمانم
هزار مرغ زبان بسته در گلستانم
کنند نام زبون لهجه و بد الحانم
ز داغ کاری خامان کشیده دامانم
چه شعله‌ها که برآید ز سوز پنهانم
که رفته رفته سیه گشت روی دیوانم
زبان پر خطر خویش را نگهبانم
که من ز دفتر عزت ورق بگردانم
که در نیام شکیب است تیغ برانم
گذار می‌کند از سنگ خاره پیکانم
ولی دمی که دمم گرم گشت ثعبانم
که قتل عام جهانیست کار آسانم
برون نیامده الماس ریزه از کانم
از آن ستمکش خلقم که کند دندانم
اگر کند ز مذلت به خاک یکسانم
چه ارزن از سبکی کرده‌اند ارزانم
منم که زینت و زیبت جهات و ارکانم
که کرده واحد یکتا وحید دورانم
رسیده نوبت زدن بر ایوانم
کنم کمند که مالک رقاب ایشانم
به غیر من که ز خود کمتری نمی‌دانم


Ë

و له ایضاً من بدایع افکاره[4]

از آنم شکوه است از طول ایام پریشانی
به تنگ آورده‌ام خاصان دیوان معلی را
به این امید کان افسانه‌ها چون بشنود سلطان
در آفاق ارچه ممتازم ولی می‌خواهم از خلقم
مرا حالا عوام‌الناس از خاصان درگاهت
سگ کوی توام اما به این کز درگهت دورم
گهی اطلاق اخراجات بر من می‌کند عامل
گهی می‌خواهد از من پیشکش بهر تو دریادل
مرا آب و زمینی هست در کاشان که مال آن
زمینم روی گردآلود کز خاک درت دورست
بلی آب و زمین این‌چنین را مال می‌باشد
تو سلطان زبان دانی و در مدح و ثنای تو
چرا سر خیل آن خوش لهجه‌ها را در گلستانت
نشاط‌انگیز تا باشد بساط بزم جمعیت
به بازار سخن تا محتشم گوهر گران سازد




که پایم کوته است از درگه نواب سلطانی
من دیوانه از عرض حکایت‌های طولانی
کند از چاره‌سازی در اهتزازم از خوش الحانی
به‌عنوان غلامی بیش ازین ممتاز گردانی
نمی‌دانند بر نهج سلف زان سان که می‌دانی
مرا کم قدر می‌دانند و بی‌صاحب ز نادانی
برای خویش و نامش می‌کند اطلاق دیوانی
که دست درفشانت عار دارد از زرافشانی
ز بسیاری برونست از قیاس و فهم انسانی
دو چشمم آبیار آن زمین از اشگ رمانی
ولی برعکس یعنی بخشش و انعام سلطانی
هزاران بلبل شیرین تکلم در غزل‌خوانی
بود احوال یکسان با کلاغان دهستانی
تو باشی در نشاط و کامرانی و طرب رانی
به او دارد خدا لطف ولی سلطانی ارزانی


Ë

فی مدح امیر اعظم یوسف بیک بن محمد خان ترکمان[5]

کاشان که مصر روی زمین است در جهان
یعنی چراغ چشم امیر بزرگوار
یعنی گزیده نایب نواب نامدار
یعنی امین بار گه سلطنت که هست
خورشید نو طلوع جهانگیر کامکار
چابک‌سوار عرصه دولت که صولتش
ضغیم شکار بیشه صولت که هیبتش
در یک زمان بسیط زمین پر شود ز سر
از صدر زین هزار سوار افکند به خاک
چون باد نخوت از سر ظالم برون برد
تغییر خواه حالت اجسام اگر بود
تبدیل جوی صورت اجرام اگر شود
گر بر فلک سواره گذار افکند شود
خورشید و ماه روز و شب اندر طلایه‌اند
نارند سر فرو به سپهر از غرور و کبر
عنقای همتش که بر او عالم است تنگ
دامان سایلان فراخ آستین درد
چندان ثمر دهد که شود چشم آز سیر
دریای جود او متلاطم اگر شود
چون انفراد و وحدت و بی‌جفت بودنست
بلقیس آمد از تتق سلطنت برون
بلقیس نه خدیجهخورشید احتجاب
معصومه ستیزه که ستار واحدش
گیتی فروز شمسه ایوان سلطنت
از عفتش فزون نتوان یافت عفتی
القصه آن دو ماه نور از طالع کبیر
بر صفحه خیال که باد ایمن از زوال
این خسروانه بیت روان زد رقم که هست
باهم به جان شدند قرین آن دو ماه نو
طبع تو محتشم چو در اثنای عقد نظم
بعد از قرار قافیه و التزام بحر
گو لاف سحر زن که به این فکرهای دور




می‌خواست در ولای چنین یوسفی چنان
مهر زمین فروغ ده ماه آسمان
دارای کامران سروسر خلیل ترکمان
بالاترش ز منظرۀ لامکان مکان
جمشید نوظهور جوان‌بخت کامران
گوی زر از سپهر رباید به صولجان
خالی کند هزار اسد را جسد ز جان
چون تیغ خویش را کند آن سرور امتحان
در دست او اشاره‌ای از ابروی کمان
گرگ ستیزه پیشه کند سجدۀ شبان
یابند کوه را سبک و کاه را گران
خور ماه‌وش نماید و مه آفتاب سان
منت‌کش از سم فرسش فرق فرقدان
بر گرد درگهش چو غلامان پاسبان
آن راستان که سجده کنندش بر آستان
بر ذروه سپهر نهم دارد آستان
در کیسه کرم چو کند دست درفشان
باغ سخای او که بهاری‌ست بی‌خزان
آرد جهان در شهوار بر کران
مخصوص فرد واحد و معبود انس و جان
از بهر آن ستوده سلیمان نوجوان
کز حوریان حله‌نشین می‌دهد نشان
در هفت پرده کرده ز چشم جهان نهان
مصباح دودمان کبیر امیرخان
الا عفاف سیده آخرالزمان
با همچو یافتند ز جنسیت اقتران
طبع مورخ از مدد خامه بیان
تاریخ این مقارنه هر مصرعی از آن
بلقیس کامکار و سلیمان کامران
آورد این دو مصرع تاریخ بر زبان
که این هر دو راست بعد ز تاریخ یک جهان
در دور خویش دعوی اعجاز می‌توان


Ë

محمد خان ترکمان از سران قزلباش طایفه ترکمان بود. او در زمان سلطان محمد خدابنده، حاکم کاشان بود که به دلیل شکایت مردم کاشان به وسیله مهدعلیا خیرالنساء بیگم از کار برکنار می‌شود. وی در توطئه قتل خیرالنساء بیگم شرکت داشت و محتشم کاشانی به‌خاطر ارادتی که محمد خان ترکمان داشت این شعر را در مدح او سرود.

فی مدح محمد خان ترکمان فی حاله نزوله به کاشان[6]

دوش ز ره قاصدی خرم و خندان رسید
از سرو بر چون فشاند گرد معنبر نسیم
روی بشارت نمود ز آینه صدق و گفت
پیک صبا هم رساند مژده کز اقبال و بخت
از عقبش فوج فوج لشگری آمد گران
تا شود اطفای ظلم بر سر ذرات ملک
عزم دل شهریار سوی ره این دیار
کرد بدین سو عبور لشگر عیش و سرور
موکب پر کوکبه با دو جهان دبدبه
گرد سپه کوه بر رخ گردون نشست
خان معلی لقب که اسم محمد بر او
والی والا سریر آن که بر ایوان قدر
میر سکندر سپاه آن که به پابوس او
عازم کاشان هنوز ناشده اندیشه‌اش
غوث بلندست و پس ابر وجودش کزو
تا نپذیرد خلل سلسله مملکت
باد مرادی برخاست برق رواجی بجست
تا شکند در جهان رونق دیوان ظلم
چاره بر ملک را مالک دوران رساند
در عظمت هرچه داشت صورت فرض محال
روز دغا در مصاف تیغ مبارز شکاف
سینه اعدای او خانه زنبور شد
خصم دغا هرکجا کرد ز دستش فراز
بس که شد از هیبتش جان ز بدن‌ها برون
جانب او بس که داشت بیش ز امکان فضا
ای مه انجم حشم وی ملک محتشم
من بره طاعتت گرچه ز دوران نیم
شربت لطفی فرست که این تن رنجور را
تا ز صعود بخار خواهد از ابر بهار
ابر نوال تو را مایه کم از یم مباد




کز نفس او به دل رایحه جان رسید
فیض به پست و بلند از اثر آن رسید
از پی آئین و عدل داور دوران رسید
بر در شهر سبا تخت سلیمان رسید
شور ز گردون گذشت گرد به کیوان رسید
گرم‌تر از آفتاب سایه سبحان رسید
بود چنان کز بهار مژده به بستان رسید
غصه به تاراج رفت قصه به پایان رسید
از حرکات نسیم غالیه افشان رسید
کوکبه خور شکست دبدبه‌ خان رسید
خلعت توفیق بود کز بر یزدان رسید
پایه بالائیش تا نهم ایوان رسید
صد جم و دارا چو رفت نوبت خاقان رسید
طنطنه شوکتش تا به خراسان رسید
سایه به گردون فتاد مایه به عمان رسید
سلسله‌ها را تمام سلسله‌جنبان رسید
فلک ز طوفان گذشت ملک به سامان رسید
با دو جهان عدل و داد حاکم دیوان رسید
بس که به چرخ بلند زین بلد افغان رسید
از پی تعظیم او جمله به امکان رسید
بر سر فارس چو راند بر فرس آسان رسید
بس که ز شستش بر او ناوک پران رسید
مرگ همان جا به او دست و گریبان رسید
تیغ بهر سو که راند بر تن بی‌جان رسید
بر سر خصمش اجل پیش ز فرمان رسید
کز نسقت ملک را کار به سامان رسید
جان به لب طاقتم از غم دوران رسید
درد کشیدن خطاست حال که درمان رسید
قطره ز بالا فتاد رشحه به بستان رسید
کز تو به هر کس که بود رشحه احسان رسید


Ë

ابوالفتح سلطان حمزه میرزا (زاده ۱۵۶۶ – درگذشت ۶ دسامبر ۱۵۸۶ میلادی) پسر سلطان محمد خدابنده صفوی و مهدعلیا خیرالنساء بیگم بود. حمزه میرزا در هرات متولد شد. در سال ۱۵۷۳ م شاه‌طهماسب یکم، او را به فرمانداری هرات تعیین کرد. محمد میرزا که خود از هرات به شیراز منتقل شده بود نسبت به دوری پسرش حمزه میرزا نا آرام بود و این دلتنگی را به شاه‌طهماسب یکم گزارش داد. شاه‌طهماسب هم به جای حمزه میرزا، عباس میرزا را به فرمانداری هرات برگزید. عباس میرزا در آن زمان ۱/۵ سال داشت. پس از تاجگذاری سلطان محمد خدابنده، مهدعلیا خیر نساء بیگم همسر شاه که به نیابت شاه اکثر امور مملکتی را در دست گرفته بود، حمزه میرزا را که ۱۱ ساله بود به نیابت سلطنت (ولیعهدی یا به اصطلاح آن زمان وکالت دیوان اعلی) منصوب کرد. امیران قزلباش ترکمان و تکلو در به ولیعهدی رساندن، حمزه میرزا نقش بسزایی داشتند.

در مدح شاهزاده شهید سلطان حمزه صفوی[7]

مژده عالم را که دهر از امر رب‌العالمین
خاتم شاهنشهی را بهر آن گیتی پناه
امر عالی را به امر عالی او عنقریب
کوس شادی داده صد نوبت به نام او صدا
بر زمین بهر جلوس آن جلیس تخت و بخت
خطب‌ها بهر لباس تازه افکنده ببر
سکه‌ها بهر ملاقات زر نو سینه‌چاک
بر زر خورشید هم نامش توان دیدن اگر
وه چه نامست این که می‌بارد ازو فتح و ظفر
باعث تعمیر عالم پاسبان بحر و بر
شاه سلطان حمزه خاقان قضا فرمان که هست
آن که در آغاز عمر از غیرت دین هیچ‌جا
وان که بار منتش خم کرده پشت آسمان
غیر او فردی که دید از پادشاهان کو بود
اوست در خفتان دیگر یا برون آورده سر
ابر اگر بردارد از دریای استیلا آب
نیست چندان خاک کز ماتم کند خصمش به ‏سر
جان فدای او که در هر ضربت تارک شکافت
آفتاب از بیم سر بر نارد از جیب افق
آسیاهایی به خون آورده در گردش که حق
روم از شور ظهورش چون بود جایی که هست
پیکرآرای عدو گردد مشبک کار دهر
بر قد دارئیش دوران لباس کوته‌ست
کرد پیش از عهد شاهی آنچه صد خسرو نکرد
شاهد حقیتش هم بس به قانون جمل
حق مبین گشته از نقش حروف اسم او
قلعۀ تبریز تا بستاند از رومی به جنگ
کز قفای فتح از آن گردد دو تاریخ آشکار
چون ستاند قلعه و تاریخ‌ها پر شد به کو
با دعای اهل کاشان این دعاگو محتشم
بهر آن دارای هفت اقلیم باردار حافظی
داعیان را نیز فیض از مبدأ فیاض باد




بهر شاه نوجوان رخش خلافت کرد زین
کنده حکاک قضا الملک منی بر نگین
در فرامین گشته فرمان همایون جانشین
بر کجا بر پیشگاه غرفه چرخ برین
سوده هر جانب سریر خسروی صد ره جبین
همچو بسم‌الله بیرون کرده دست از آستین
تا زند از عشق خود را بر درم‌های ثمین
دیدن اندر وی تواند چشم عقل دوربین
صاحب نام آن که می‌نازد به او دنیا و دین
مایه تخمیر آدم قهرمان ماء و طین
کمترین طغراکش احکام او طغرل تکین
نیستش آرامگاهی در جهان جز صدر زین
بس که می‌پردازد از اعدای دین روی زمین
روز و شب بهر جهاد از صدر زین مسند گزین
حمزه صاحبقران از جیب آن نصرت قرین
شیر برفین برکند گوش از سر شیر عرین
خاک میدان را به خون از بس‏که می‌سازد عجین
آفرین بر دست و تیغش می‌کند جان‌آفرین
صبح اگر گیرد به دست آن شاه صفدرتیغ کین
در جهادش داده میراث از امیرالمؤمنین
او در آذربایجان غوغاش در اقلیم چین
در سپاه او کمان‌داران چه خیزند از کمین
تار و پودش گرچه از خیط شهور است و سنین
ملک را می‌باید الحق مالک‌الملکی چنین
این که سلطان حمزه یکسان است با حق مبین
تا زوال دشمنان باطلش گردد یقین
گفتم از بهر تفأل یکه مصراعی متین
دال بر اقبال آن جنگ‌آور قسور کمین
قلعه از رومی ستاندی شاه جم قدرآفرین
آسمان‌ها را کند پر ز اولین تا هفتمین
کاسمان نامش کند جوشن زمین‏ حصن حصین
شهریاری هم که هست ارباب دعوت را معین


Ë

میرمحمدی خورشیدی بیست و سومین حاکم دودمان اتابکان لر کوچک و فرزند جهانگیر خورشیدی است. او پس از مرگ برادرش شاه رستم دوم، بر لر کوچک حکومت کرد. وی از نزدیکان سلطان محمد خدابنده صفوی بوده است. پس از جهانگیر پسرانش شاه رستم و محمدی به بغداد گریختند، اما پس از چندی شاه‌طهماسب حكومت لرستان را بین آنان تقسیم كرد. محمدی از حكومت صفوی سر پیچید و توسط حاكم همدان دستگیر و به فرمان شاه‌طهماسب در قلعۀ الموت زندانی شد، اما مدتی بعد به لرستان گریخت و از آنجا خود را مطیع خواند و باز حكومت یافت‌. محمدی با برادر بر سر حكومت به نزاع برخاست و شاه رستم مجبور شد یك سوم قلمرو لر كوچك را به محمدی واگذارد، اما چندی بعد به تحریك همسر شاه رستم دستگیر و به فرمان شاه‌طهماسب در قلعۀ الموت محبوس شد. محمدی ۱۰ سال در زندان به سر برد و در غیاب وی پسرانش در لرستان دست به شورش زدند و در نواحی همدان، گلپایگان و اصفهان به نهب و غارت پرداختند. شاه رستم و امرای قزلباش سر حد لرستان نیز از مقابله با آنان عاجز شدند، تا سرانجام شاه‌طهماسب به توصیۀ عده‌ای محمدی را از زندان آزاد و به لرستان روانه كرد. بدین سبب شاه رستم ناچار به قزوین رفت و تا آخر عمر در آنجا ماندگار شد و محمدی بار دیگر بر قلمرو لر كوچك تسلط یافت. سرانجام در ۹۹۵ قمری اتابک میرمحمدی درگذشت و فرزندش شاهوردی خان جانشین او شد.

در مدح میرمحمدی خان می‌فرماید[8]

چو گل ز صد طرفم چاک در گریبان است
من شکسته دل آن غنچه‌ام که پیرهنم
گلی ز باغ جهان بهر من شکفت کزان
غمی که داده به چندین هزار کس دوران
زمانه داد گریبان من به دست بلا
به بحر خون شدم از موج خیز حادثه غرق
ز آه و گریه من خون گریست چشم جهان
چو شانه باد سر مدعی باره فکار
ز بس که مست می جهل بود می‌پنداشت
ز کینه ساخت مرا پایمال و داشت گمان
ولی نداشت ازینجا خبر که صاحب من
اسد مخافت و ضیغم شکار و لیث مصاف
قمر وجاهت و مریخ تیغ و زهره نشاط
یگانه‌ای که درین شش دری سرای سپنج
سکندری که ز سد متین معدلتش
زهی رسیده به جائی که کبریای تو را
محیط جود تو بحریست بی‌کران که در آن
ز لجه کرمت قلزمیست هر قطره
تو آفتابی و کیوان بر آستانه تو
ز عین مرتبه ذرات خاک پای تو را
ز ترکتاز تو بر ران آسمان مه نو
تن فلک هدف ناوک زره بر تست
سپهر منزلتا سرو را اگرچه مرا
ولی به خوشدلی دولت ملازمتت
به یک عطیه ز لطف تو می‌شوم قانع
اجازه ده که زاحوال خویش یک دو سه حرف
عدوی سرکش من آتشی است تیز و مرا
منم که در چمن مدح حیدر کرار
سیه دلی که بود در دلش عداوت من
منم فصیح زبان عندلیب خوش نفسی
منافقی که هلاک من از خدا خواهد
منم فدائی آل علی و مدعیم
رعایت دل من واجبست کشتن او
شعار من شب و روزست مدح حیدر و آل
فعال خصم بدافعال من ز اول عمر
دل مکدرش از زنگ جهل خالی نیست
غرور مال چنان کرده غارت دینش
به قبض روح پلیدش فرست قورچه‌ای
که از توجه پاکان و آه غمناکان
به او مجال حکایت مده که هر نفسش
بزرگوارا امیرا اگرچه نظم فقیر
ولی به تربیت روزگار در دل کان
عروس فکرت ایشان ز فکر شاه و امیر
اگر تو نیز به اکسیر تربیت سازی
چه محتشم به طفیل سگ تو گشت انسان
همیشه تا ز تقاضای چرخ شعبده‌باز
ز حادثات نهان سایه حمایت شاه




نهال گلشن دردم من این گل آن است
چو لاله سرخ ز خوناب داغ پنهان است
چو عندلیب مرا صد هزار افغان است
مرا ز گردش دوران هزار چندان است
ولیک تا ابدش دست من به دامان است
نگفت یک متنفس که این چه طوفان است
کسی نگفت که آه این چه چشم گریان است
کزو چه زلف بتان خاطرم پریشان است
که شیشه دل مردم شکستن آسان است
که من ز بی‌مددی مورم او سلیمان است
امیر عادل اعظم محمدی خان است
که صید ارقم تیغش هزار ثعبان است
که داغ بندگیش بر جبین کیوان است
پناه شش جهت و پشت چار ارکان است
همیشه خانه یاجوج ظلم ویران است
نه ابتدا نه نهایت نه حد نه پایان است
حبابها چو سپهر برین فراوان است
چه قلزمی که در آن صد هزار عمان است
به آستین ادب خاکروب ایوان است
هزار مرتبه بر آفتاب رجحان است
نشان تازه‌ای از زخم نعل یکران است
که از ستاره بر او صد هزار پیکان است
هزار گونه شکایت ز دست دوران است
هزار منتم از روزگار بر جان است
که فی‌الحقیقه به از صد هزار احسان است
ادا کنم که سزاوار سمع سلطان است
برای کشتن او صد دلیل و برهان است
همیشه بلبل طبعم هزار دستان است
بسان هیمۀ دوزخ سزاش نیران است
که باغ منقبت از طبع من گلستان است
هلاک ساختن او رواج ایمان است
به اینکه دشمن من گشته خصم ایشان است
گناه نیست که کفارۀ گناهان است
گواه دعوی من کردگار دیان است
چو ظاهر است چه حاجت به شرح تبیان است
ولی تنش ز لباس کمال عریان است
که غافل از غضب شاه و قهر سلطان است
کنون که قابض تمغای ملک کاشان است
درین دو روزه به خاک سیاه یکسان است
در آستین حیل صد هزار دستان است
نه در برابر شعر ظهیر و سلمان است
حجر که تیره جمادی‌ست لعل رخشان است
به جلوه آمده در حجله‌گاه دیوان است
مس وجود مرا زر درین چه نقصان است
گر از سگان تو دوری کند نه انسان است
زمانه حادثه انگیز و دهر فتان است
پناه ذات تو بادا که ظل یزدان است


Ë

قاسم بیگ ملقب به سپهسالار مازندران یکی از سران لشکری در دربار شاه‌عباس ماضی صفوی بود. پس از پیروزی ارتش صفوی بر امپراتوری عثمانی در سال ۱۰۲۲ قمری/۱۶۱۲ میلادی، شاه‌عباس قاسم بیگ را به دربار عثمانی فرستاد و او را مأمور عقد معاهده صلح کرد. قرارداد صلح در استانبول بین قاسم بیگ و نصوح پاشا صدراعظم عثمانی امضا شد که به عهدنامه دوم استانبول مشهور است. عمر عهدنامه دوم استانبول زیاد نبود و در سال ۱۶۱۶ با تعرض قشون عثمانی به گرجستان دور تازه‌ای از مخاصمات بین ایران و عثمانی آغاز شد. قاسم بیگ که برای صلح به همراه انجیلو چاوش سفیر ترک به استانبول رفته بود دستگیر و به زندان افکنده شد. در ۱۶۱۸ پس از شکست های مکرر عثمانی در ایران، سلطان عثمانی قاسم بیگ را آزاد کرد، او را به حضور پذیرفت و با نوید صلح و آشتی روانه دیار بکر کرد تا با خلیل پاشا وزیر اعظم و سردار سپاه ترک مشاوره کند. در نهایت مذاکرات منجر به عقد قرارداد صلح ایروان شد و به دومین دوره جنگ بین ایران و عثمانی در زمان شاه‌عباس پایان داد.

در مدح امیر قاسم بیک طبیب فرماید[9]

آن که درد همه‌کس را به تو فرمود علاج
آن که مفتاح در گنج شفا دارد به تو
حکمت این بود که مثل تو مسیحا نفسی
بر سرم نیست طبیبی که با شفاق آید
چه مزاجی که فتد لرزه بر اعضای طبیب
با دلم عقدۀ درد از گره ابروی بخت
زورق طاقت احباب به گرداب افتد
می‌کند هر نفس این درد به صد گونه نهیب
من به این زنده که از پیر خرد می‌شنوم
نسخه‌ لطف حکیمی است علاجت که کنند
غرۀ ناصیۀ ملک و ملل قاسم بیک
سرفرازی که به دست نصف کرده بلند
مصلحی کز اثر مصلحتش شاید اگر
سروری کو به بلند اختری او که بود
کو حریفی به حریف افکنی او که برند
چتر دارائی ازو گشت مرتب نه ز غیر
چه سراجی‌ست فروزندۀ رخ همت او
ای تو را پایۀ حکمت ز فضیلت بر عرش
کرده بی‌منهج اسباب و علامات بیان
خلق در طوف درت مرغ بقا صید کنند
فوج فوج ملکت گرد سرادق گردند
همه‌گان در دل شه جای نسازند به نام
قوس کین زه کند ار حاسد جاه تو ز سهم
می‌شود خصم تو محتاج به نانی آخر
روز اقبال تو را ربط ندادست به شب
سطح نه گنبد میناست به هم پیوسته
طبع در پوست نمی‌گنجد ازین ذوق که تو
به خلاف دگر اعیان که عجب باشد اگر
نه مه از ماهچه دانند و نه مهر از مهره
مشک یابند ز مشکوت و صباح از مصباح
ای چو خورشید به اشراق مثل چند بود
آن که طبعش به مثل موی شکافد در شعر
زر موروث من سوخته کوکب در هند
شوربختی است مرا واسطۀ تلخی کام
ضعف طالع سبب خفت مقدار من است
همه صاحب سخنان محتشم از فیض سفر
محتشم مفلس از امارگی نفس لجوج
مانده پا در گل کاشان مترصد شب و روز
بر خود از قید برآورده و در سیر جهان
ای ز ادراک و جوان‌بختی و دانایی تو
سخنی دارم و دارم طمع آن که بر آن
متأهل شدن من چه قیاسی است عقیم
غیر بی‌حاصلی و بوالهوسی هیچ نبود
قرةالعین من آن اختر برج اخوی
نشود منضج این مادح کز حکمت تو
کوکب لطف تو گر دروتد طالع من
گرچه شد داخل این نظم قوافی خنک
طبع در مدح تو زه کرده کمانی که از آن
شعربافان سخن گرچه به این رنگ کشند
آن چه درد یک خیالم پزد از ذوق چشد
شور چون گشت ز اطناب سخن ختم اولی
تا قضا با قدر از انجم ثاقت هر شب
فارد عرصه تو باشی و به اقبال بری




ساخت پیش از همه ما را به علاجت محتاج
خانۀ صحت من کرد به حکمت تاراج
دهدم صحت جاوید به اعجاز علاج
بهر تشخیص مرض بر سر تصحیح مزاج
گر نهد دست به نبضم ز پی استمزاج
می‌کند آن چه کند سنگ فلاخن به زجاج
گر شود نیم‌نفس قلزم دردم مواج
طایر روح مرا از قفس تن اخراج
که ای دل غم‌زده‌ات تیز الم را آماج
از شفاخانۀ او شاه و گدا استعلاج
که سهیل نسقش دین و دول راست سراج
فرق شاهی ز سر سلطنت از تاج رواج
خسرو هند ستاند ز شه روم خراج
پادشه را در تقویتش زینت تاج
از تنزل به درش باج‌ستانان هم باج
اطلس چرخ محال است که سازد نساج
که رخ فقر ندید آن که ازو کرد اسراج
همچو پای نبی از فضل خدا بر معراج
از اشارات به قانون شفا صد منهاج
در حرم گرچه مجوز نبود صید از حاج
چون به گرد حرم از نادرۀ مرغان افواج
که به اسم فقط از حاج نباشد حجاج
تیر کی کارگر آید ز کمان حلاج
قرص زر باشد اگر خیمۀ او را کوماج
آن که شب را بکند رابطه در استخراج
یا برآورده محیط جبروتت امواج
می‌کنی مغز معانی ز سخن استمزاج
جلد آهوی ختن فرق کنند از تیماج
نه در از درد شناسند و نه درج از دراج
ملح فهمند ز ملاح و سراج از سراج
روز ارباب سخن تیرۀ مثال شب داج
شعربافی کند از واسطۀ مایحتاج
بیش از فلس سمک بنده به فلسی محتاج
که طبر زد چو شود روزی من گردد زاج
که شود صندل و عودم ز تباهی همه ساج
که رساننده به آمال بود طی فجاج
که به صد حجت و برهان نکند ترک لجاج
که ز غیبش به سر از سرور هند آید تاج
چون کسی کش بود از علت پیری افلاج
گشته پیدا همه ابکار سخن را ازواج
گذری چون به سعادت نفتد در ادراج
که از آن عقم بود در تتق غیب نتاج
ازدواج من دیوانه و ترتیب دواج
هم نیامد که سراجم شود از وی وهاج
محتمل نیست ز جلاب صبوری انضاج
آید اقبال مساعد شودم زان هیلاج
بود ناچار چو در آش مریض اسفاناج
کس به بازوی فصاحت نکشد یک قلاج
لیک در جنب مزعفر چه نماید تتماج
نکند از مزه رد گر همه باشد اوماج
که اگر نیز ملیحست چو ملحست اجاج
چند از لعب برین تخته همه مهرۀ عاج
نرد دولت که حریف ار همه باشد لیلاج


Ë

 سلسله صفویه به کمک طوایف موسوم به قزلباش ایجاد شد. شاهان این سلسله، از سال 905 الی 1135 هـ.ق. به طور مستمر سلطنت کردند. پس از درگذشت شاه‌طهماسب اول به سال 984 هـ.ق. اختلاف بر سر جانشینی وی میان فرزندانش در گرفت ولی عهد رسمی او حیدرمیرزا به دست طرفداران اسماعیل میرزا که بیش از نوزده سال در قلعه قهقهه زندانی بود کشته شد و اسماعیل میرزا با عنوان شاه‌اسماعیل دوم بر تخت نشست و در مدت کوتاه زمام داری خود، بسیاری از شاه زادگان و سرداران قزلباش را یا از دم تیغ گذراند و یا کور کرد و عاقبت نیز مسموم گردید و درگذشت. بعد از درگذشت شاه‌اسماعیل دوم (985 هـ.ق.)، برادرش به نام شاه محمد بر تخت سلطنت نشست. در زمان سلطنت وی بود که دو تن از سرداران طوایف شاملو و استاجلو به نام علیقلی خان و مرشد قلی خان با شاه محمد از در مخالفت درآمدند و عباس میرزا پسر نوجوان وی را به سلطنت خراسان برگزیدند. پس از آن بین دو سردار یاد شده اختلاف و رقابت شدید پیش آمد که نهایتا مرشد قلی خان بر علیقلی خان پیروز شد و شاه‌عباس را مجدداً در کوه سنگی مشهد بر تخت سلطنت خراسان نشانید و خود را نیز وکیل‌السلطنه خواند. پس از مدتی با شاه‌عباس از خراسان راهی قزوین شدند و بدون خون ریزی وارد دولتخانه گردیدند و شاه‌عباس بر سریر سلطنت نشست و مرشد قلی خان نیز به‌عنوان وکیل السلطنه فرمان روای مطلق ایران گردید. در آن وقت شاه‌عباس جوانی هوشمند و مدبر و با اراده بود و اساسا وجود سرداران مقتدر و صاحب نفوذ قزلباش را منافی و مانع استقلال سلطنت و حکومت مطلق خویش می‌دانست. به همین سبب، دست مرشد قلی خان را در از بین بردن مخالفان باز گذاشت و وی نیز به بهانه‌های مختلف ارکان دولت قبلی را از میان برداشت. شاه‌عباس که به دست مرشد قلی خان همه گردن کشان قزلباش را نابود کرد، در فرصت مناسب در چمن بسطام با دسیسه‌ای که قبلا آماده شده بود، به عمر مرشد قلی خان نیز خاتمه داد.

در مدح مختارالدوله مرشد قلی خان استاجلو علیه‌الرحمه گفته[10]

سرای دهر که در تحت این نه ایوان است
بسیط خاک که در چشم خلق مشت گلی است
بساط دهر که اجناس کم‌بهاست در آن
دو جوهرند چراغ جهان مه و خورشید
یکی که شمع جهان‌تاب مشرق و فلکست
دو مظهرند پذیرایشان زمین و فلک
زمین که پایه تخت فلک کشیده به دوش
فلک که حلقۀ زر کرده از هلال به گوش
سپهر کوکبه مرشد قلی جهان جلال
خدیو تخت‌نشین خان پادشاه نشان
سپه ز جمله جهانست و او سپهدار است
در ثناش به خانی چه‌سان زنم کورا
ز اعظم او که جهان ظرف تنگ حیز اوست
چنان زمانه جوان گشته در زمانۀ او
ولی ز قوس برای هلاک دشمن او
ولی ز پیکر میزان به بازوان نقود
کسی که بر سر اعداش می‌فشاند خاک
به او مخالف دولت به کینه گو می‌باش
به یک گدا عدد کوه زر ز ریزش او
ز حسن خلق به جایی رسیده مردمیش
هزار خسرو و خان می‌دوند ناخوانده
به پیش ابر نوالش کسی که با لب خشک
خبر رسیده به توران که یک جهان آراست
علو همت عالیش در جهانگیری
لباس کوشش صد ساله در قرار جهان
ظهور جو هر صمصام اوست تا حدی
ایا خدیو سلیمان سپه که هر مورت
و یا محیط تلاطم اثر که هر شورت
فتد به زلزله گوی زمین اگر بیند
سر فلک در قصر تو را زمین فرساست
ز باد پویه به زانو زمین جهان پیماست
به قدر جود تو در نیست در خزاین تو
ز بعد نامتناهی به طول برده سبق
بر آستان تو دایم گدا ز کثرت زر
حسود نیز ازین غصۀ جنون افزا
چو تیر رخصت قتل مخالفت خواهد
بی‌جواب تواضع دو تا کند قد خویش
پر است عرصۀ عالم ز شهسوار اما
هزار نجم همایون طلوع گشته بلند
اگرچه در جسد هر زمین روان آبیست
عزیز کرده هر مصر یوسفیست ولی
شدست دست زبردست آفریده بسی
نهند تخت نشینان به دوش خلق سریر
پدید گشته به طی زمان کریم بسی
بر آسمان عدالت ستاره‌ها کم نیست
بسی در صدف افروز می‌شود پیدا
هزار ابر مطر ریز هست لیک یکی
هماست از همۀ مرغان که هر گدا که فتاد
ز نوع نوع خلایق جهان پر است ولی
هزار قلعه گشا هست در خبر اما
ز حصر اگرچه فزون است نسخه‌های فصیح
جهان مدار امیرا به آن امیرکبیر
که با خیال توام غائبانه بازاریست
اگر چه با تو ز عین درست پیمانی
یکیست کز فدویت رهین سودایت
و گرچه در سپهت از پی ثناخوانی
یکی است آن که ز اقلام نیشکر عملش
هزار قافلۀ شکر به ملک بنگاله
ولی ز غایت کم حاصلیش افلاسی است
ز شش جهت در روزی بروست بسته و او
ولی به دولت مدح تواش کنون در گوش
همیشه تا فلک آفتاب دهر فروز
ز آفتاب جلال تو دور باد زوال




هزار گنج در او هست اگرچه ویران است
هزار صنع در او آشکار و پنهان است
گران‌تر است زصد جان هر آنچه ارزان است
که کار روز و شب از سیرشان به سامان است
به روز شعشعه بر غرب پرتو افشان است
که آن چه مایۀ شانست شغل ایشان است
سریر دار مه و آفتاب رخشان است
غلام حلقه به گوش فدائی خان است
که کبریایش برون از جهات و امکان است
که در دو کون نشان از بلندی شان است
جهان ز شاه جهانست و او جهانبان است
چو کسری و جم و دارا هزار دربان است
شکاف‌ها به لباس جهات و ارکان است
که پشت گوژ همین پشت قوس و میزان است
که مستعد ملاقات تیر پران است
که در خزاین او وقف بر گدایان است
به هفت دست برین هفت غرفه کیوان است
شکسته عهد که دولت درست پیمان است
زیاده از عدد ریک صد بیابان است
که وقت خشم هم اندر خیال احسان است
گهی که بر سر خوانش صلای مهمان است
به دست کاسۀ چوبین گرفته عمان است
که در عمارت ویران سرای ایران است
بری ز نصرت انصار و عون اعوان است
نظر به سعی جمیلش به قد یک آن است
که در غلاف به چشم غنیم عریان است
درندۀ جگر صد هزار ثعبان است
بلند موج تراز صد هزار طوفان است
که بر جبین تو چین در کف تو چوگان است
پر ملک سر خوان تو را مگس‌ران است
گهی که جنبش رانت مشیر یک ران است
اگرچه بیشتر از قطره‌های باران است
تباعدی که کمال تو را ز نقصان است
چو گل جدید لباس و دریده دامان است
چو لالۀ داغ به دل چاک در گریبان است
به دست‌بوس که رسم اجازه خواهان است
کمان که قبضۀ او بوسه گاه پیکان است
یکی ز شاه سواران سوار میدان است
ولی یکی‌ست که خورشید وش نمایان است
همین یکی‌ست که نام وی آب حیوان است
یکی به شعلۀ حسن آفتاب گنجان است
ولی یکیست که در آستین دستان است
به دوشن باد ولی مسند سلیمان است
ولیک حاتم طی پادشاه ایشان است
ولی ستارۀ نوشیروان فروزان است
ولی کجا بدر شاهوار یکسان است
که دایه بخش صدف‌هاست ابر نیسان است
به زیر سایۀ او پادشاه دوران است
یکی که اشرف خلق خداست انسان است
یکی‌ست قالع خیبر که شاه مردان است
یکی که ختم فصاحت بر اوست قرآن است
که نام عرش مکانش علی عمران است
که جنس کاسب ارزان در آن همین جان است
هزار صاحب ایمان مشدد ایمان است
به عقل و هوش و دل و جان و دین و ایمان است
ظریف و شاعر و شیرین‌زبان فراوان است
ز شرق تا بدر غرب شکرستان است
بجنبش نی کلکش روان ز کاشان است
که محتشم لقبیهاش محض بهتان است
به ملک نظم خداوند هفت دیوان است
نوید حاصل صد بحر و معدن و کان است
زوال یاب ز تأثیر چرخ گردان است
که کار دهر فروزی به دستش آسان است


Ë

در مدح شاهزاده شهید سلطان حمزه میرزا[11]

رایت فتح جدید گفت شه کامران
حمزۀ ثانی که کرد صیت جهانگیریش
مژدۀ اقبال او شد متحرک جناح
دهر به یک‌دم چنان شد متغیر که گشت
کشتی عالم که داشت صد خطر اندر قفا
شخص اجل آنچه داشت در پس دندان صبر
روز مصافش چو خصم در جدل و انقیاد
حوصله یک‌بار اگر گفت بگو القتال
وقت فرس تاختن می‌فکند بر زمین
می‌برد از اژدها افعی رمحش سبق
چون کشش شست او پشت کمان خم کند
لنگر صبر و سکون بگسلد از اضطراب
روز مصافش کند حلقۀ زه گیر را
خصم به قدر الم گر بخروشد شود
شوق بلند آرزو تا به جنابش رسد
دور دو شه در میان گشت به او منتقل
شاه قزلباش اگر راه فدائی دهد
تا کرم و عدل او نوبت شهرت زدند
روز کم احسانیش نشئه دریا دلی
ای مترشح سحاب کز تو و دوران تو
آن چه تو کردی نبود مدرکه را در خیال
تا به میان آمدی با سپه عدل و داد
رخنه‌گر ملک را زود کشیدی به خاک
نقش حیل را بر آب فایده‌هایی که کرد
تیغ تو داسی‌ست تیز کز مدد موج خون
کین تو صد خانه داد بیش به باد فنا
ظل تو عالم گرفت گرچه نیفتد به خاک
باد مرادی که هست عزم تواش پیشرو
چرخ ز پستی خورد کوب ز سم ستور
رستم زورآزما باز نبندد کمر
هم ز تلاشت بود پیل دمان را خطر
چشم جدل دیدگان دیده به عین‌الیقین
تیغ تو کز خون خصم قطره‌چکان آمده
چرخ زبردست اگر با تو فتد در تلاش
عظم تو گنجد در آن لیک چه در قطرۀ بحر
قبله معین نبود تا به زمان تو گشت
شعشعه را گر کند روی تو مشرق فروز
مشعله را گر کند حسن تو مغرب طراز
گرم به خورشید اگر بنگری از تاب تو
دهر علیل تو شد خسته عیسی طبیب
ضابطه تا دم به دم رو به ترقی نهد
گویم اگر کرده است کار مسیح افعی
کرد مسیحا اگر در بدن مرده روح
گر نه اجل را یکی داشته بودی به کار
خسرو هند ار دهد خط به غلامی به تو
ای ملک نامدار سایۀ پروردگار
گر نشدی بهر فتح قفل جهان را کلید
ور نه ز فتح تو و رفع مخالف شدی
آن چه ز ایشان رسید و آن چه بر ایشان گذشت
اول از آن ظلم عام دیگر از آن قتل خاص
فرض شمردن دگر سنت ابن زیاد
غارت و قتل دگر در دم تسخیر شهر
الغرض اینها که شد نیست از آن هیچ باک
از همه آن به که هست در عقب از عهد تو
پادشها سرور اگر ز طواف درت
واسطه این است این کز ستمش کرده است
خسته و مشکل علاج کم زر و پر احتیاج
ور ز شعف کرده است مرغ تمنایش را
از شعرای زمان داد گرا یک کس است
پاس خود اندر دعا از دی وی جو که نیست
ای شه فرمانروا کز قروق حکم تو
پادشهان در جهان حکم روان تا کنند




داور نصرت قرین خسرو صاحبقران
گام خبرها سبک گوش فلک‌ها گران
پیش رو صد هزار مرغ بشارت رسان
ظلم مبدل به عدل فتنه به امن و امان
او به کارش رساند یک نفس اندر میان
گفت با اعدای خویش او به زبان سنان
کرد به خود مشورت با دل و جان طپان
واهمه صد بار بیش گفت بگو الأمان
زلزله‌انگیزیش غلغله در آسمان
می‌دهد از ذوالفقار شعلۀ تیغش نشان
جان ز جسد رم کند تیر همان در کمان
گوی زمین در کفش بیند اگر صولجان
کوچۀ راه گریز پیل بزرگ استخوان
پنبه گوش فلک نقطۀ غین فغان
خواسته از نه فلک آلت یک نردبان
با دو جهان عدل و داد دولت طهماسب خان
گرد سرش پر زند روح قزل ارسلان
سخرۀ عالم شدند حاتم و نوشیروان
گرد برآرد ز بحر دود برآرد ز کان
ملک جهان خرم است خلق جهان شادمان
بلکه گذر هم نداشت واهمه را در گمان
ظلم سپاهی نهاد پا ز میان بر کران
ورنه کجا می‌گذاشت خاک درین خاکدان
روبه کج باز رنگ پنجۀ شیر ژیان
از رخ خصم خجل می‌درود زعفران
خوش اثر نیک داد کینۀ این خاندان
سایۀ پر وسعت از مرغ بلند آشیان
بحر سپر می‌کند کشتی بی‌بادبان
موکب جاه تو را گر رود اندر عنان
زور تو را گر شود در صدد امتحان
هم ز مصافت رسد شیر ژیان را زیان
با ظفر حیدری تیغ تو را توامان
گلشن فتح تو راست شاخ گل ارغوان
بر کمرش بگسلد منطقۀ کهکشان
گر به مکان ضم شود مملکت لامکان
بر دو جهان فرض عین سجدۀ یک آستان
صد چوبت خاوری سر زند از خاوران
از عدم آفتاب شام نگردد عیان
در ظلماتش کنند مهر پرستان نهان
خلق ذلیل از تو گشت گلۀ موسی شبان
بهر جهان لازم است پادشه نوجوان
وجه بپرس و بنه سمع تهور بر آن
در جسد ملک کرد افعی رمح تو جان
جود تو دادی به خلق عمر ابد رایگان
بی‌طلب از چین رود باج به هندوستان
دادگر کامکار پادشه کامران
رمح تو کشورگشا تیغ تو گیتی ستان
دفع پریشانی از خاطر کاشانیان
حرف به حرف آمدی کلک مرا بر زبان
وان حرکتها که گشت باره از آن سر گران
بر لب لب تشنه‌ها بستن آب روان
کز تف این فتنه خاست دود ز صد دودمان
کز شفقت گستریست لطف تو تن خواه آن
این غم ده روزه را خوش دلی جاودان
از دگران باز ماند محتشم ناتوان
دهر بلیت گمار چرخ اذیت رسان
راجل بی‌دست و پا مفلس بی خانمان
بیشتر از بیشتر گرد سرت پر زنان
عابد شب زنده‌دار قاری و اورادخوان
ملک بقای تو را بهتر ازین پاسبان
نیست عجب گر شود حکم قضا ناروان
پای جهان گرد باد حکم تو را در جهان


Ë

ایضاً فی مدح محمد خان ترکمان گفته شده[12]

دوستان مژده که از موهبت سبحانی
رایتی کرد سر علمش گردیده
رایت رفعتش افکنده لباسی در بر
رایتی صیقلی مهجه نورانی او
رایتی گرد وی از واسطۀ فتح و ظفر
رایتی ذیل جلالش گه گرد افشاندن
رایتی رؤیتش افکنده فلک را به گمان
رایتی آیت فتح آمده از پا تا سر
حبذا صاحب رایت که به همراهی شاه
سرو سر خیل قزلباش که بر خاک درش
خان اعظم که خواقین معظم را نیست
ای امیر فلک اورنگ که بر درگه توست
شرفه غرفۀ تحتانی قصرت دارد
کبریای تو محیطی است که پایانش را
قصر جاه تو چنان ساخت که خالی نشود
چون سلیمان جلیلی که اگر مور ذلیل
ضعفا را چو کند تقویتت جان در تن
آن که با حفظ تو در حرب گه آید عریان
وانکه حفظش نکنی گر بود الماس لباس
در محیط غضبت پیکری لنگر خصم
خون دشمن شده در شیشۀ تن صاف و به جاست
عید خلقی تو و در عید گه دولت تو
جمع بی‌امر تو گر عازم کاری باشد
باج ده فخر کند گر به مثل گیرد باج
در زمان تو اگر یوسف مصری باشد
عیب‌جو یافته ویران دل از این غصه که هیچ
بد سگالی که ز ملک تو شکایت دارد
با رعایای تو عیسی ز فلک می‌گوید
مرکز دایرۀ عالم از آن مانده به جا
صیت این دولت بر صورت از آن است بلند
تیغ رانی شده ممنوع که بر رغم زمان
بوعلی گر سخنان حسن افتاده تو را
تا به عانت ز خوش آمد بعد و خوش نشوند
دولتت راست جمالی که تماشائی آن
حسن تدبیر تو نقشیست بدیع‌التصویر
قصر قدر تو رواقیست که می‌اندازد
فیض دست تو پس از حاتم طی دانی چیست
کفه بر کفه نچربید ز میزان قیاس
به طریقی که محمد ز ولی‌الله یافت
ای سمی نبی از ملک تو دورست زوال
سر بدخواه تو خواهم که ز بازیچۀ دهر
داورا چند نویسد به ملوک توران
وان زمان هم که شود فایده‌ای حاصل از آن
من یکی بلبلم اندر قفس دهر که چرخ
حیف باشد که شوم ضایع و خالی ماند
ای خداوند جهان مالک مملوک نواز
عمرها داشتم امید که یک بار دگر
گاه درد دل من از دل من گوش کنی
پیش ازین گرچه روان بوده را پای روان
مشکلی زان بتر اینست که از ضعف امروز
همۀ مرغان ادلی اجنحه در صحبت خان
لیک با این همه دوری به خیال تو مرا
سرورا می‌رسدت هیچ به‌خاطر که کجا
به یساق جدل آغاز خصومت انجام
چون به دولت تو سپاه ظفر آثارت را
من هم از ادعیه در پی بفرستم سپهی
لله الحمد که آن شرط بجا آمد و داشت
حال بر تخت حضوری تو جهان داور و من
تو چنان باش که عالم به وجود تو به پاست
مرهمی‌بخش از آن پیش که از زخم اجل
بنوازم به طریقی که بر آن رشگ برند
بیش ازین قوت گفتار ندارم اما
تا زمانی که ملک صورت قیامت بدمد
وآن زمان نیز نگردی ز بقا بی‌بهره




می‌رسد رایت منصور محمد خانی
همچو پروانۀ جانباز مه نورانی
کز گریبان فلک می‌کندش دامانی
برده از روی جهان رنگ شب ظلمانی
کار اصناف ملک آیت نصر خوانی
کرده بر مهر جلی شعشعۀ نورافشانی
زد و خورشید که ثانیش ندارد ثانی
همچو افراخته تیغ علی عمرانی
شد مصاحب لقب از غایت صاحب شانی
می‌نهد ترک قزل پوش فلک پیشانی
پیش فرماندهیش زهرۀ نافرمانی
قسمی از پادشهی حاجبی و دربانی
طعنه بر کنگر این منظرۀ فوقانی
پا به آن سوی جهات است ز بی‌پایانی
بی‌زوالی که شد این دار فنا را بانی
یابد از تربیتت بهره کند ثعبانی
ذره خورشید شود قطره کند عمانی
جلد فرسوده کند بر جسدش خفتانی
بر تنش غنچۀ بی‌خار کند پیکانی
کشتی نیست که آخر نشود طوفانی
که کند خنجر خون‌خوار تو را مهمانی
خصم افراخته گردن شتر قربانی
نکند ور کند از بیم کند پنهانی
بندۀ هندیت از خسرو ترکستانی
خویش را بهر شرف نام کند کاشانی
نیست در ملک تو نایاب به جز ویرانی
هست جغدی که به تنگ است از آبادانی
ای خوش آن گله که موسی کندش چوپانی
که تو پرگار درین دایره می‌گردانی
که تو صاحب خرد این سلسله می‌جنبانی
تو در اصلاح جهان تیغ زبان میرانی
نشنود نام برادر به حسن ترخانی
راه مردان نزند وسوسۀ شیطانی
چشم بر هم نزند تا ابد از حیرانی
که مگر ثانیش اندر قلم آرد مانی
سایه بر منظر کیوان ز بلند ایوانی
بعد باران شتائی مطر نیسانی
وزن کردند چو خانی تو با خاقانی
قوت اندر جسد دین ز قوی پیمانی
به ولیعهدی مبسوط ولی سلطانی
گوی میدان تو سازد فلک چوگانی
شرح ویرانی دل محتشم ایرانی
گردد از بد مددیهای فلک نقصانی
می‌کند بر من از انصاف مدایح خوانی
باغ پر دمدمه مدح محمد خانی
که توئی خسرو اقلیم دقایق رانی
در صف خاک نشینان خودم بکشانی
گاه داد غم من از غم من بستانی
مشکلی بود قدم بر قدم آسانی
زین مکان نیست مرا نقل مکان امکانی
بوستانی و من تنگ قفس زندانی
صحبتی هست که خواند خردش روحانی
شرط کردم که تو چون رخش عزیمت رانی
که فلک داشت درین ورطه سرفتانی
سر به آن دشت بلا داده روان گردانی
که توشان سد بلای سپه خود دانی
به تو فتاح غنی فتح و ظفر ارزانی
بی‌حضور از غم بیماری و بی‌سامانی
لیک نگذار چنین درد مرا طولانی
دل ز جان برکنم از غایت بی درمانی
روح جنت وطن انوری و خاقانی
دارم امید که از موهبت ربانی
تو ز آفات فلک ایمن و سالم مانی
که خدای تو بود باقی و باقی فانی


Ë

تجدید مطلع[13]

من و دو اسبه دوانیدن کمیت قلم
من و مجاهده در راه دین به کلک و زبان
من و رساندن صیت ثنا ز غرفۀ ماه
ولی خالق اکبر علی عالی قدر
علیم علم لدنی کزو ورای نبی
امین گنج الهی که راز خلوت غیب
محیط مرکز دل که آنچه در خیال هنوز
شهی که خواهد اگر اتحاد نوع به جنس
و گر اراده کند فصل را مبه این نوع
دل حقیر نوازش که جلوه‌گاه خداست
ز فرش چون ننهد پا به عرش بت‌شکنی
به معجزش زد و صد ساله ره رساند باد
به جنب چشمۀ فیضش سر تفاخر خویش
چه او که دیده امینی که در حریم وصال
پس از رسول به از وی گلی نداد برون
در آمدن به جهان پای عرش سای نهاد
قدم نهاد برون هم به مسجد از دنیا
دو در یک صدفش را نمونه بودندی
به بحر اگر فتد اوراق مدح و منقبتش
ببین چنین که رسیده است از نعیم عطا
علی‌الخصوص به سر خیل منقبت گویان
فصیح بلبل خوش لهجه کاشی مداح
به مدح شاه عدو بندش از مهارت طبع
اگر به سر خفی بود اگر بوجه جلی
به پیروی من گستاخ هم برسم قدیم
به قدر وسع دری سفتم از تتبع آن
ورش خرد به ترازوی طبع سنجیدی
در انتظار نشستم به ساحل امید
کی از ریاض امل سر برآورد نخلی
رساند مژده به یک بار هاتفی که نوشت
سپهر کوکبه طهماسب پادشاه که برد
مجاهدی که ز تهدید او بدیدۀ کشند
شهی که خادم شرعند در عساکر او
ز صیت تقویش از خوف نام خود لرزد
ز بیم شحنۀ ناموس او عیان نشود
ز دست از شفق آتش بساز خود زهره
سحاب با کف او داشت بحث بر سر فیض
دل و کفش گه ایثار در موافقت‌اند
سهیل لطفش اگر پرتو افکند بر زیر
مه سر علم او کند چو پنجه دراز
عمود خاره شکن گر کند بلند شود
خمد ز گرز گران‌سنگ او اگر به مثل
مبار زانش اگر تاخت بر زمانه کنند
به خیمه‌گاه سپاهش زمین کند پیدا
سگ درش نبود گر به مردمی مامور
فسون حفظش اگر بر زمین شود مرقوم
ز شهسوار عرب کنده شد در از خیبر
فلک به باطن و ظاهر نمی‌تواند یافت
جهان به معنی و صورت نمی‌تواند جست
عجب‌تر آن که یکی کرده با یکی ز خلوص
فلک سؤال کنانست ازین تواضع و نیست
بدر که شاه ولایت بود چرا نزند
مهم دنیی و عقبی فتاده‌است مرا
کزو به روضۀ رضوان رسم چه مرده به جان
یگانه پادشها یک گداست در عهدت
ز بار فقر به جانست و خم نکرده هنوز
برون نرفته برای طمع ز کشور شاه
کنون که عادت فقرش نشانده بر سر راه
همان به حالت خویش است و بی‌نیازی را
هان به وقت همت مدد نمی‌طلبد
اگر کریم به بارد ز آسمان حاشا
چو داغ با دل خونین نشسته تا روزی
قسم به شاه و به نعماش کانچه گفتم ازو
چو محتشم شده نامش اگر مسمی را
همیشه تا ز پی بردن متاع بقا
برای پاس بقای تو از کمند دعا




به مدح یکه سوار قلم رو آدم
ز وصف شاه مجاهد به ذوالفقار دو دم
به آفتاب فلک چاکر فرشتۀ حشم
که هست ناطقه پیش ثنای او ابکم
همین یگانه خداوند اعلم است علم
تمام گفته به او مصطفی بوجه اتم
نداده دست بهم هست پیش او ملهم
دهند دست معیشت به هم رمض و اصم
کمند ربط و مساوات بگسلند ز هم
چو کعبه‌ای‌ست که از عرش اعظم است اعظم
که بختش از بر دوش نبی دهد سلم
زبان ابکم فطری سخن به گوش اصم
به جیب جاه فرو برده از حیا زمزم
میان سر خدا و نبی بود محرم
قدیم گلبن گل بار بوستان قدم
ز بطن شمسه برج شرف به فرش حرم
ز فتنه زایی افعال زاده ملجم
به عیسی ار ز قضا موسی شدی توأم
ز حفظ خالق یم تا ابد نگیرد نم
به بلبلان گلستان منقبت چه نعم
که ریختی در جنت بها ز نوک قلم
که بود روضۀ آمل ازو ریاض ارم
چو داد سلسلۀ هفت‌بند دست بهم
برای او صله‌ها شد ز کلک غیب رقم
به حکم شوق نهادم بر آن بساط قدم
که گر ز من نبدی قیمتش نبودی کم
شدی هر آینه شاهین آن ترازو خم
که موج کی زند از بحر من محیط کرم
کی از دلم برد آرد زمانه بیخ الم
برات جایزه شاه عرب به شاه عجم
به یمن نصرت دین برنهم سپهر علم
غبار راه عباد صمد عبید صنم
ز مهتران امم تا به کهتران خدم
چو لاله در گذر باد جام در کف جم
ز سادگی نرسد تا بس که روی درم
که داده زان عملش اجتناب شاه قسم
ز شرم گشت عرق‌ریز بس که شد ملزم
دو قلزم متلاطم به یکدیگر منضم
ز آتش حسد آید به جوش خون به قم
به اشتلم ز سر مهر برکند پرچم
ز باد ضربت او کوره در کمر مدغم
شود ستون سپر و دست و بازوی رستم
دهند گاو زمین را ز فرط زلزله رم
لکاشف از کشش بی‌حد طناب خیم
به زهر چشم کند آب زهره ضیغم
رود گزندگی از طبع افعی ارقم
ز شهریار عجم از زمانه بیخ ستم
دو شهسوار چنین در قصیده عالم
دو شاه بیت چنین در قصیدۀ عالم
بهم علاقه فرزندی و غلامی ضم
جز این مقاله جواب شه ستاره حشم
پسر که شاه جهان باشد از غلامی دم
به این شهنشه اعظم به آن شه اکرم
وزین بلجۀ احسان رسم چه تشنه بیم
که رفع پستی خود کرده از علو همم
به سجدۀ ملکان پشت خود برای شکم
اگر به ملک خودش خوانده فی‌المثل حاتم
که روبراه نیاز آر یا به راه عدم
شعار و شیوۀ خود کرده از جمیع شیم
ز اقویای جهان در میان لشگر غم
که جز ز پادشه خود شود رهین کرم
ز لطف شاه پذیرد جراحتش مرهم
فلک مطابق واقع شنید و گفت نعم
به اسم ربط دهد شاه ازو چه گردد کم
کند فنا بره دست برد پا محکم
دو دست او به قفا بسته باد مستحکم


Ë

رباعی شماره 14

این عید حضور خان چو ملک افروزست
کاشان به خود ار بنازد امروز به جاست




عید که و مه مبارک و فیروزست
چون عید بزرگ کاشیان امروزست


Ë

در منقبت حضرت امیرالمؤمنین حضرت علی (ع)[14]

ای نثار شام گیسویت خراج مصر و شام
چهره‌ات افروخته ماه درخشان را عذار
کاکلت بر آفتاب از ساحری افکنده ظل
طوبی از قدت پیاپی می‌کند رفتار کسب
گل به بویت گرچه می‌باشد نمی‌باشد بسی
گر نسازم سر فدایت بر تو خون من حلال
کوکب اوج جلالی باد حسنت لایزال
شاه خوبانی چو جولان می‌کنی بر پشت زین
صد هزاران شیوه دارد آن پری در دلبری
یافتم دی رخصت طوف ریاض عارضش
روضه دیدم چو جنت، جنت از وی برده فیض
بر لب آن چشمه از خالش نشسته هندویی
مانع لب تشنها زان چشمۀ زمزم صفات
غیرتم زد در دل آتش کز چه باشد بی‌سبب
خواستم منعش کنم ناگاه عقل دوربین
هندوئی کز زیرکی و مقبلی رضوان صفت
خود نمی‌گوئی که خواهد بود ای ناقص خرد
سرور فرخ رخ عادل دل دلدل سوار
حیدر صفدر که در رزم از تن شیر فلک
ساقی کوثر که تا ساقی نگردد در بهشت
فاتح خیبر که گر بودی زمین را حلقه‌ای
قاتل عنتر که بر یکران چه می‌گردد سوار
خواجه قنبر که هندوی کمیتش ماه را
داور محشر که تا ذاتش نگردد ملتفت
أین عم مصطفی بحرالسخا بدرالدجی
از تقدم در امور مؤمنان نعم‌الامیر
آن که گر تغییر اوضاع جهان خواهد شود
وان که گر جمع نقیضین آید او را در ضمیر
آب پیکانش گر آید در دل عظم رمیم
سهمه فی قوسه کالطیر فی برج‌السما
پشت عصیان را به دیوار عطایش اعتماد
گر نبودی صیقل شمشیر برق آئین وی
ور نکردی مهر ذاتش در طبایع انطباع
ای که هر صبح از سلام ساکنان هفت چرخ
وی بهر شام از سجود محرمان نه فلک
گر نبودی رایض امرت به امر هیچ‌کس
ور نکردی پایۀ عونت مدد افلاک را
آب دریا موج بر گردون زدی گر یافتی
بس که دست انتقام از قوت عدلت قویست
از ائمه ذات مرتاض تو ممتاز آمده
ای مقالت مثل ما قال‌النبی خیرالمقال
من کجا و مدحت معجز کلامی همچو تو
سویت این ابیات سست آورده و شرمنده‌ام
لیک می‌خواهم به یمن مدحتت پیدا شود
زور شعر کاتبی سوز کلام آذری
صنعت ابیات سلمان حسن اقوال حسن
حاصل از اکسیر لطف چاشنی بخشت شود
یک تمنای دگر دارم که چون در روز حشر
زان میان ظل ظلیلم بر سر اندازی ز لطف
مدعا چون عرض شد ساکت شو ای دل تا کنم
تا درین دیرینه دیر از سیر سلطان نجوم
روز احباب تو نورانی الی یوم‌الحساب




هندوی خال تو را صد یوسف مصری غلام
جلوه‌ات آموخته کبک خرامان را خرام
سنبلت بر روی آب از جادویی گسترده دام
طوطی از لعلت دمادم می‌کند گفتار وام
مه به رویت گرچه می‌ماند نمی‌ماند تمام
ور نمیرم در هوایت زندگی بر من حرام
آفتاب بی‌زوالی باد ظلت مستدام
ماه تابانی چو طالع می‌شوی از طرف بام
من ندارم جز دلی آیا نهم دل بر کدام
زد صبا ز آن گلستان بوی بهشتم بر مشام
چشمه دیدم چه کوثر کوثر از وی جسته کام
چون سواد دیده مردم به عین احترام
ناهی دلخستها زان شربت عناب فام
هندوی شیرین مذاق از دلبر ما تلخ کام
بانگ بر من زد که ای در نکته‌دانی ناتمام
گشته کوثر را حفیظ و کرده جنت را مقام
جز غلام شاه انجم چاکر کیوان غلام
قسور جنگ آور اژدر در لیث انتقام
جان برآرد چون برآرد تیغ خونریز از نیام
انبیا را ز آب کوثر تر نخواهد گشت کام
در زمان کندی و افکندی درین فیروزه بام
می‌فرستد خصم را سوی عدم در نیم گام
خوانده چون کیوان غلام خویش بدرش کرده نام
بر خلایق جنت و دوزخ نیابد انقسام
اصل و نسل بوالبشر خیرالبشر کهف‌الانام
وز تقدس در صلوة قدسیان نعم‌الامام
شرق و مغرب غرب مشرق شام صبح و صبح شام
آب و آتش را دهد با هم به یکدم التیام
از زمین خیزد که سبحان‌الذی یحیی‌العظام
سیفه فی کفه کالبرق فی جوف‌الغمام
دست طاعت را به دامان قبولش اعتصام
می‌گرفت آیینۀ اسلام را زنگ ظلام
نور ایمان را نبودی در ضمایر ارتسام
بارگاهت می‌شود از شش جهت دارالسلام
هست قصر احترامت ثانی بیت‌الحرام
توسن گردن‌کش گردون نمی‌گردید رام
این رواق بیستون ایمن نبودی ز انهدام
قطره‌ای از لجه قدر تو با وی انضمام
لاله رنگ از خون شاهین است چنگال حمام
آن چنان کز اشهر اثنا عشر شهر صیام
وی کلامت بعد قرآن مبین خیرالکلام
خاصه با این شعر بی‌پرگار و نظم بی‌نظام
ز آن که معلوم است نزد جوهری قدر رخام
در کلام محتشم ایشان گردون احتشام
گرمی انفاس کاشی حدت ابن حسام
لذت گفتار خواجو قوت نظم نظام
طبع نامقبول من مقبول طبع خاص و عام
بر لب کوثر بود لب‌تشنگان را ازدحام
وز شراب سلسبیلم جرعه‌ای ریزی به کام
اختیار اختصار و ابتدای اختتام
نور روز و ظلمت شب را بود ثبت دوام
روز اعدای تو ظلمانی الی یوم‌القیام






[1] دیوان محتشم کاشانی، 220 ـ 219

[2] همان، 231 ـ 229

[3] همان، 241 ـ 239

[4] همان، صص 235 ـ 234

[5] همان، 238 ـ 236

[6] همان، 270 ـ 269

[7] همان، 162 ـ 161

[8] همان، 197 ـ 196

[9] همان، 201 ـ 199

[10] همان، 247 ـ 244

[11] همان، 165 ـ 162

[12] همان، 256 ـ 254

[13] همان، 147 ـ 144

[14] همان، 144 ـ 141